تبليغاتX
فقط برای خودم

همیشه عادت دارم شهریور که تموم میشه برای نیمه دوم سال برنامه ریزی خاصی نمی کنم ... یعنی  هر کاری کردم در همون نیمه اول ساله .. مثلا کار جدید ... فکر جدید یا هر چیز دیگه ای انگار باید در نیمه اول سال اتفاق بیفته.. حتی زمان هایی هم شده در محل کارم یا با دوستانم صحبت می کردم و پیشنهادی داده شده که من گفتم (حالا فرض کنید ۱۵ مهر ماهه) امسال که گذشت ببینیم سال دیگه چه کار می کنیم...نمیدونم چرا اینجوری هستم مثلا حتی در شناسنامه ام هم با این که ۲۸ آبان به دنیا آمدم نوشته شده ۲۷ شهریور وقتی به بابام می گم می گه می خواستم یه سال درسی جلو بیفتی ...ولی اینجوری که من می بینم اصلا جلو هم نیفتادم. بعضی وقتها به نظرم پسرفت هم کردم ... احساس می کنم سال ها خیلی با شتاب می گذره .. اما بعضی وقتها اتفاق هایی تلنگرهایی به آدم میزنه که اینجوری هم که من فکر می کنم نیست و هر لحظه می تونه هر اتفاقی بیفته...

فکر می کنم برای نیمه دوم سال باید فکر اساسی کنم...  

ما با خیام خوشیم

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

 با لاله رخی اگر نشستی خوش باش

 چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 2:33 بعد از ظهر | لینک  | 

یعنی چه اتفاقی افتاده که خاتمی به صراحت اعلام می کنه یا من کاندیدا می‌شوم یا میرحسین موسوی ... بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان و صحبتهای ضد و نقیض در مورد کاندیداتوری دوشنبه شب خاتمی موضع نسبتا قاطعی در مورد انتخابات گرفت.به نظر من بعد از این همه صحبت از نیامدن ها این خبر کمی دلگرم کننده است. بالاخره تا حدودی تکلیف مشخص شد(البته اگر بعد از مدتی تغییر عقیده ندهند)... اصولگرایان که کم کم داشت خیالشان از نیامدن خاتمی راحت می شد باز هم به تکاپو می افتند.من بیشتر عقیده ام بر این است که از بین این دو احتمال اینکه میر حسین نامزد شود بیشتر است. اما در خبری دیگر و به نقل از سایت الف خاتمی از آمدن خود و معاون اولی میرحسین سخن می گوید.

امروز در حالی که روزنامه اعتماد ملی از آوردن این خبر به صفحه یک خودداری کرده بود روزنامه اعتماد که در روزهای گذشته چرخشی به سمت کروبی داشت و حتی در یادداشتی صراحتا اعلام کرده بود که خاتمی نیاید. تیتر و عکس یک روزنامه رو به این خبر اختصاص داده بود و باز هم خیال کروبی از این سخنان خاتمی آشفته شد ...

با این وجود چون هیچ چیزی در کشورمان روی حساب و کتاب نیست و هر لحظه ممکن است اتفاق دیگری بیفتد باید همچنان منتظر باشیم.

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 11:10 قبل از ظهر | لینک  | 

حدودا ۲ هفته ای که با وبلاگهای مختلفی از دوستان و یا دیگران برخورد کردم که دیگر نمی خواهند بنویسند و یا اینکه مدتی تعطیل کردند ...وقتی این وبها رو می بینم که یک متن کوتاه گذاشتند و برای مدتی خداحافظی کردند دلم می گیره ... یعنی این فضای کوچیک هم انقدر امنیت نداره که ما بتونیم راحت بنویسیم... یعنی اینجا هم آدم نمی تونه خود خودش باشه... اینجا هم باید دروغ بگیم ... اینجا هم باید محتاط باشیم ...

به شدت دچار خودسانسوری شدم ... حتی اینجا... و این برای خودم هم عجیبه ... روزهای اولی که این وبلاگ راه افتاد واقعا احساس آزادی مطلق اینجا می کردم ... هر چی از هر جایی که دلم می خواست می نوشتم ... ولی الان افسوس می خورم که هر روز محتاط تر می شوم ...

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 11:42 قبل از ظهر | لینک  | 

راستی آیا

كودكان كربلا، تكلیف‌شان تنها

دائما تكرار مشق آب! آب!

مشق بابا آب بود؟ 

----------

 قیصر امین پور

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 1:16 بعد از ظهر | لینک  | 

ظلم در جهان هیچ وقت تمامی ندارد و همیشه کسانی قربانی می شوند که نقشی در معادلات سیاسیون و حاکمان ندارند... حال این ظلم چه به صورت رفتار حاکمان با مردمانشان می باشد یا این که یک روز صبح وقتی کودکی در کنار مادرش در خواب به سر می برد زیر بمباران جانش از دست می رود...مردمی بی دفاع که قربانی معادلات می شوند و اینک مردمان غزه طعم تلخ آن را می چشند ... کشور ما نیز روزهای بسیار سختی را به خود دیده است ... هنوز پس لرزه های جنگ ۸ ساله ایران را می توان دید کسانی که رفتند جنگیدند... شهید شدند... اسیر شدند... اعضای بدن خود رو دست دادند...خانواده هایی که چند فرزند خود را دست دادند... جانبازان شیمیایی که دیگر فراموش شده اند... اما رفتند و جنگیدیند برای وطنشان برای این که مردمانشان طعم شیرین آزاد زندگی کردن را بچشند ... برای اینکه در امنیت زندگی کنند... اما آیا به اهداف آنها جامه عمل پوشانده شد؟!... کسانی که الان در قدرت هستند جز در تاریخ های معین شده و سخنرانی های شعاری برای این افراد چه کردند ... واقعا تا به حال این ها پای درد و دل این خانواده ها نشسته اند... پای دردل یه جانباز شیمیایی اعصاب و روان نشسته اند. ( درد دل‌های فرزند یک جانباز شیمیایی) و ( وضعیت‌ رقت‌بار یک جانباز شیمیایی اعصاب و روان ) ... لطفا این ۲ نمونه را بخوانید...

راه به بیراهه رفته است ... همه کشور را متعلق به خود می دانند ... دودستی آن را چسبیده اند.. فکر کرده اند آن را خود به دست آورده اند... به جایی که به فکر مردم و وضعیت آن باشند همه در فکر رسیدن به قدرت هستند... ریاست جمهوری در ایران هم به آزمون و خطایی شبیه است ... یک روز یکی از راست می آید و تمام کارهایی که در چپ صورت گرفته است را تار و مار می کند و برعکس ....مجلس هم که مثلا نمایندگان ملت هستند ۲۴ ساعت در حال لابی کردن هستند ...این کشور متعلق به ایرانیان است ... ایرانیانی که ۷ هزار سال تمدن دارند ... ولی مثل اینکه هر چه کشورهای دیگر پیشرفت می کنند ما پسرفت می کنیم... همیشه با خودم فکر می کنم اگه فردوسی نبود ما الان عرب زبان شده بودیم... کم هم کلمات عربی در زبانمان در حال حاضر به کار نمی بریم ... از بحث اصلی جدا نمی شوم ولی برای من هم دیدن صحنه های تاثر برانگیز در غزه ناراحت کننده است اما همیشه بیشترین چیز که ناراحتم می کند مردمان خودمان هستند که عده ای صورتشان را با سیلی سرخ نگه داشته اند و فقر تنها کلمه ای که تمام زندگی اشان را ساخته است ... یا همین جانبازان شیمایی و اعصاب و روان خودمان که زندگی هر روز برایشان سخت تر می شود و به کل فراموش شده اند..

این روزها ایام محرم است

اگر دین ندارید ... لااقل آزاده باشید

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 12:16 بعد از ظهر | لینک  | 

 

همدم این روزهای من سوپ و شلغم هستند که این دو نیز فعلا در دسترس نمی باشند!

 

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 3:6 بعد از ظهر | لینک  | 

یک همکار دارم وقتی تو کارش گند میزنه میگه: هر وقت رئیس عصبانیه من دچار استرس میشم و سوتی میدم... یه روز از روزهای زمستونی که رئیس خیلی هم حالش خوب بود و گل و بلبل می گفت این همکار گرامی ما هی سوتی می داد .. هر دفعه من می رفتم بالا سرش می گفتم خانم فلانی این صفحه قبلش کو .. می گفت ای وای انقدر تند تند کار می کنید من قاطی می کنم ... دوباره می رفتم بالا سرش می گفتم اینو ندیدی ... باز می گفت انقدر این رئیس عصبانیه من دچار استرس شدم ... حالا عرض کردم که رئیس مذکور در آن روز بسیار خوشحال بودند... خدا همه رو شفا بده...

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 11:50 قبل از ظهر | لینک  | 

 بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
 بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی

مهدی اخوان ثالث


پ.ن.۱-مدتیه دچار پراکندگیه فکری شدم و افکارم و نمی تونم متمرکز کنم حتی دچار پراکندگی در نوشتن هم شدم!  

پ.ن.۲-چه اظهار نظرهایی که در این دولت نمی شود!

 یک سوم زنان مطلقه تهرانی 9 ماه پس از جدایی دچار فساد اخلاقی می شوند

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 2:51 بعد از ظهر | لینک  |