تبليغاتX
فقط برای خودم

 زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه؟

 ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه؟

 تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟

 من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه؟

 تو که مشغول مناجات و دعـــائی چه به من

 من که شب تا به سحر يکسره مستم به تو چه؟

  آتش دوزخ  اگر قصد تو و ما بکند

 تو که خشکی چه به من ، من که ترستم به تو چه؟


پ. ن - این شعر رو با صدای همای (گروه مستان) گوش کردم و لذت بردم

پ.ن ضروری -  این شعر از خیام نیست بلکه از شاعری به نام حسین دودی است که

 ماجرای جالبی داره .

در کتاب « اصفهان زادگاه جمال و کمال» نوشته نعمت الله میرعظیمی*نشر گلها، اصفهان-۱۳۷۹

 در بخش معرفی شعرای اصفهان، فردی را معرفی کرده است به نام حسین دودی.حسین دودی شاعری بوده است درویش مسلک و مردمی و ملبس به لباس طلاب و هنگامی که از ناملایمات اجتماعی شدیداً متاثر می شده، به میخوارگی می پرداخته است تا لحظاتی آرام گیرد. اما در این احوال و از بخت بد،همواره به چنگ گزمه و محتسب می افتاده و برای اجرای حد و ارشاد روح، سر و کارش با حاکم شرع یعنی آقا نجفی معروف بوده است. آقا نجفی همیشه حسین را با لحنی شیرین و دلچسب نصیحت می نموده و از اعمال مناهی منع می نموده است.یکروز پس از اجرای حد( شلاق) به او خلعتی نو می پوشاند تا تکدر خاطر وی محو شود. حسین دودی عبا را برداشته و یکراست به شرابخانه می رود و مست شده به دست گزمه گرفتار می شود.آقا نجفی به محکمه می آید و حسین را با لباس ژنده و می زده و شنگول می بیند و قبل از هر چیز سراغ عبای خلعتی را می گیرد. حسین پاسخ می دهد:

جامهء نو به می ِ کهنه نهادیم گرو

که می ِ کهنه مرا بهتر از این جامهء نو

زاهدا ! بر من درویش میندیش و برو

کِشتهء ما و تو معلوم شود وقت درو!

روز دیگر هم آقا نجفی می بیند که حسین دودی دو خم می زیر بغل دارد. دستور می دهد آنها را بشکنند تا حسین مرتکب معاصی نشود.حسین دودی هم شعر بالا را براي او مي خواند.

 از دوستان عذرخواهی می کنم که اول شعر را با نام خیام نوشته بودم.

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 2:1 بعد از ظهر | لینک  | 

دیدن چند تا فیلم خوب در جشنواره خستگی دیدن فیلم های مسخره رو از تن آدم در می یاره...

بدون شک یکی از بهترین فیلمهایی که در سال های اخیر در سینمای ایران ساخته شده درباره الی است ... به قدری بازی ها در این فیلم عالیه که احساس می کنی خود زندگیه... از زمانی که فیلم شروع می شه همراه فیلم می شویم ... بازی عالیه گلشیفته فراهانی در کنار مریلا زارعی (فوق العاده است در این فیلم ) و مانی حقیقی و شهاب حسینی،ترانه عليدوستي و ...بیننده را تا شمال می کشاند و حتی به همراه آنها برای مشکلات به وجود آمده دنبال راه حل می گردد... هر چند فیلم در ۱۰ رشته کاندیدا شده ولی واقعا جای گلشیفته در بین کاندیداهای بهترین بازیگر زن خالیه! (حیفه سینمای ایران چنین بازیگری رو از دست بده).

امیدوارم این فیلم حتما اکران بشه چون دیدنش واقعا لذت بخشه.

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 2:8 بعد از ظهر | لینک  | 

خب مثل اینکه قطعی شد

خاتمي: علي‌رغم ميل شخصي‌ام بايد آمادگي خود را براي حضور در انتخابات اعلام کنم

هر چند تمایلی به آمدن خاتمی نداشتم ولی امیدوارم رئیس جمهور آینده باشه!

 


پ.ن. در تاریخ ۲۳ مهر یه مطلبی نوشته بودم در مورد انتخابات با این مضمون که

با شرایطی که پیش آمده

خاتمی در انتخابات شرکت می کند یا نه؟

که دوستانی که به اینجا می آیند نظراتشون رو داده بودند که الان نظر آنهایی که با واقعیت منطبق بوده مشخص شده. برای دیدن نظرات به همون پست مراجعه کنید.

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 1:34 بعد از ظهر | لینک  | 

بسیار اتفاقی یه کتابی به دستم رسیده که وقتی می خونم برام آرامش بخشه... نام کتاب نغمه ایمان است و یک سری داستان در مورد زندگی واقعی است که توسط جک کانفلید و گروهی از نویسندگان نوشته شده است.

در یکی از قسمتهای این کتاب این گونه نوشته شده

چندان طولی نمی کشد که تفاوت ظریف بین گرفتن یک دست و به زنجیر کشیدن یک روح را درک می کنید.

چندان طولی نمی کشد که یاد می گیرید نوازش ها به معنی قراردادها و هدایا به معنی قول و قرارها نیستند... و می پذیرید که با سربلندی با چشمهای باز و با شکوه و جلال یک آدم بزرگ و نه اندوه یک کودک شکستهای خود را بپذیرید.

و یاد می گیرید که جاده های خود را روی زمین امروز بسازید زیرا زمین فردا برای نقشه کشیدن نامطمئن تر از آن است که بشود برایش حسابی باز کرد...

چندان طولی نمی کشد که یاد می گیرید حتی اگر به خورشید هم بیش از اندازه نزدیک شوید شما را می سوزاند...

بنابراین باغ خود را بکارید و روح خود را آذین ببندید و منتظر نمانید کسی برایتان گل بیاورد.

چندان طولی نمی کشد که یاد می گیرید تحمل کنید و متوجه می شوید که چقدر قوی هستید.

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 12:53 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز صبح روبه روی خودپرداز یک بانک عده زیادی ایستاده بودند و معلوم بود که می خواهند حقوق بگیرند... پیرمردی که حال مساعدی نداشت هم در آن جا بود و از دیگران اجازه می خواست که زودتر کارش رو انجام بده چون حالش اصلا خوب نبود. اما هیچ کدوم از افرادی که آن جا بودند این اجازه رو ندادند.. پیرمرد گفت چقدر شما بی انصافید من نمی تونم روی پاهام بایستم ... اما آن افراد چیزی نگفتند .... من دلم سوخت .. یعنی اونها دلشون نسوخت !

واقعا بی انصاف شدیم... چرا؟

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 11:56 قبل از ظهر | لینک  | 

حالا فدراسیون فوتبال و تربیت بدنی و علی آبادی و کفاشیان و دار و دستشون احساس خوبی دارن .. احساس می کنن پیروز شدن !  دیشب به دلیل خستگی به زور چشمهام و باز نگه داشته بودم ببینم فردوسی پور چی میگه .. حرفی می زنه .. ولی اون چهره ناراحت و خسته هزارتا حرف توش بود .. حرفایی که به گفته فردوسی پور مصلحت نیست گفته بشه ... این مصلحت کی قراره به پایان برسه... نشاط رو به همین راحتی می گیرن از یه عده جوون و پیر ... واقعا این حس رو که فردوسی پور می خواد فریاد بزنه رو کاملا می شد درک کرد ... ولی چه سود که اجازه نمی دن ... که وقتی کاری از دستشون بر نمی یاد اس ام اس زدن به برنامه  رو مختل می کنن. شاید جمله پایانی فردوسی پور خود گویای همه چیز بود ولی به نظرم زیباترین کار رو صالح علا انجام داد که در یک اقدام جالب و تامل برانگیز چند دقیقه بعد از پايان 90 برنامه خود را به عادل فردوسی پور تقدیم کرد.

 

نوشته شده توسط ط . ی در ساعت 2:12 بعد از ظهر | لینک  |